احمد مجد الاسلام كرمانى

181

سفرنامه كلات ( فارسى )

براى من ، پشت در زندان حاضر شدند و قرار داديم آنها بروند پشت خندق مشغول عرق خوردن بشوند و يك نفر را عوض مشهدى جعفر دست بسته حاضر داشته باشند بارى شب ساعت سه حركت كرديم من و چهار نفر فراش با ميرغضب يارو را آورديم پشت خندق كه سرش را ببريم حضرات كه نشسته بودند ما را صدا كردند رفتيم نشستيم با آنها عرق خورديم ، ميرغضب كه از پيش هم خورده بود و مست بود اينجا هم مقدار زيادى خورد فراشها هم خوردند محبوس هم دست و پا بسته بود در گوشه‌اى افتاده بود در ضمن كه ما عرق ميخورديم يكى از داش‌مشتىها رفت و او را از گوشه بدر برد بعد از ساعتى كه فارغ شديم برخواستيم ميرغضب را امر كرديم كار يارو را تمام كند ميرغضب احمق برخواست فراشها هم برخواستند محبوس را آوردند هرچه داد و بيداد كرد كسى اعتنائى نكرد يكى از فراشها دهانش را گرفت و او را انداختيم و سرش را بريديم و همان شب او را بحضور برديم فرمودند برويم او را دفن كنيم آورديم و دفن كرديم ، هنوز نميدانيم آن شخص كه بود و گناهش چه بود ، و داش جعفر الان در عشق‌آباد است و قهوه‌خانه باز كرده است و مثل شاه زندگى مىكند ، بارى به قدر يكساعت از اين گونه حكايات گفت كه هوش از سر ما برد و ديوانه‌وار بهمديگر نگاه ميكرديم بعد از اين تحقيقات نايب فرمود : اينجا جاى صافان و پاكان است اينجا جاى آخوند بازى نيست شما مرا درست ببينيد من خودم همه كار شما را انجام مىدهم كه روح آصف الدوله هم خبردار نشود اما به زور چماق ممكن نيست ؟ ما كه اينحرفها را شنيديم بناى مسالمت را گذارديم و از در تعارف داخل شديم و قدرى نايب را بوعده حال آورديم و گفتيم شما همت بفرمائيد بفرستيد اين اشخاص كه ما ميگوئيم اينجا بياوريد تا بتوانيم وجهى قابل تقديم شما حاضر كنيم ؛ نايب هم قبول كرد و كاغذها را هم گرفت كه به حضرت اشرف برساند و هنوز نميدانيم او نرسانيده يا حضرت اشرف از دادن پول پست مضايقه فرموده‌اند همينقدر ميدانم كاغذهاى ما را به مقصد نرسانيده